عشق به؟
سلام خوش امدید
پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیبه طهوری

 در اتوبوس نشسته بودیم که اذان از رادیو پخش شد.جوان به راننده گفت نگه دارید تا نماز بخوانیم.
راننده گفت وقتی به قهوه خانه رسیدیم نگه می دارم،ولی جوان اصرار داشت که همین اول وقت نمازش را بخواند.
بحث بالا گرفت تا اینکه بالاخره راننده تسلیم شد توقف کرد، جوان کنار جاده با آرامش کامل نمازش را خواند و سوار شد.
بعد از سوار شدن گفت: من به امام زمان قول داده ام که نمازم را اول وقت بخوانم و بعد قصه ی خود را تعریف کرد...
من در یک کشور اروپایی درس میخواندم.محل اقامتم تا دانشگاه فاصله ی زیادی داشت و روزانه تنها یک اتوبوس این مسیر را طی میکرد.یک روز که برای آخرین آزمون فارغ التحصیلی ام عازم دانشگاه بودم، اتوبوس پر از مسافر وسط راه خراب شد و روشن نشد.مسافران پیاده شدند و کنار جاده منتظر ماندند تا وسیله ای پیدا شود و آنها را به مقصد برساند. من که از این وضعیت نگران بودم و وقت زیادی هم نداشتم مرتب قدم می زدم و به جاده نگاه میکردم و حرص می خوردم که زحمات چندین ساله ام در آستانه ی سفر به ایران بر باد رفت و....
در همین اثنا به ذهنم خطور کرد که در ایران وقتی مشکلی داشتیم به امام زمان(عج) متوسل می شدیم و از او کمک می خواستیم.با دل شکسته اشکم جاری شد، با خود گفتم : یا صاحب الزمان! اگر امروز کمکم کنی تا به امتحانم برسم، قول می دهم و متعهد می شوم که تا آخر عمر نمازم را همیشه اول وقت بخوانم!
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که آقایی از دور آمد و با زبان محلی به راننده گفت: چی شده؟ بعد مقداری ماشین را دست کاری کرد و گفت: برو استارت بزن! ماشین خراب، روشن شد و همه خوشحال سوار شدند.
من هم از همه امیدوارتر سوار شدم. همین که اتوبوس خواست حرکت کند، همان آقای ناشناس بالا آمد و من را به اسم صدا زد و فرمود: قولی که به ما دادی را فراموش نکن! نماز اول وقت یادت نرود!!
من که نمیتوانستم حرفی بزنم، فقط احساس کردم آقا رفت و من اورا ندیدم!شروع کردم به اشک ریختن و گریه کردن...!!

(ماهنامه ی امام زمان،پیش شماره ی اول،فروردین 1385)



موضوع مطلب :
پيوندها
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed

جاوا اسكریپت