عشق به؟
سلام خوش امدید
شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیبه طهوری

به نام دوست

 روزی مجنون مریض شد و تب سختی کرد.حکیم را نزد او اوردند و وقتی نبضش را گرفت٬گفت فشار مجنون خیلی بالاست٬باید یک تیغ زن بیارید تا رگ او زده شود و خون از او خارج شود.اطرافیان رگ زن اوردند و او هر رگی را که می گرفتم مجنون فریاد می زد.حکیم گفت:تو این همه ادعا می کنی که من عاشقم!بدان که عاشق خودش را نمی بیند.من می خواهم یک رگ تو را بزنم نمی گزاری ولی مدام می گویی من عاشقم.مجنون پاسخ داد:کجای رگ مرا می خواهی بزنی که دوست در ان نباشد.
٬



موضوع مطلب :
پيوندها
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed

جاوا اسكریپت