عشق به؟
سلام خوش امدید
شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٧:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیبه طهوری

بسم الرب المهدی

میدانم هر از گاهی دلت تنگ می شود.همان دلهای بزرگی که جای من در ان است انقدر تنگ می شود که حتی یادت می رود که من انجایم.

دالتنگیهایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش.

هنوز من هستم.هنوز خدایت  همان خداست .هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی تو باید در هر زمانی بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش میددانی؟شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکندو جنسش عوض نمی شود .............و میدانی من شکست پذیر نیستم....

و تو مرا داری برای همیشه!چونهر وقت گریه می کنی دستان مهربانم تو را می نوازد...چون هر گاه تنها شدی،تازه مرا یافته ای....چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،صدای خورد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام.

درست است مرا فراموش کرده ای اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبرده ام!

دلم نمی خواهد غمت راببینم دلم می خواد شاد باشی .....این را من می خواهم...تو هم می توانی این را بخواهی،خشنودی مرا.

من گفتم وجعلنا نومکم سباتا(ما خواب را مایی ارامش شما قرار دادیم)ومن هر شب که می خوابی روحترا نگاه می دارم تا تازه شود.

نگران نباش دستان مهربانم قلبت را می فشرد.شبهایی که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟!اما نه ،من هم دل به دلت بیدارم!فقط کافی است خوب گوش بسپاری!و بشنوی ندایی را که تو را فرا می خواند به زیستن!



موضوع مطلب :
پيوندها
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed

جاوا اسكریپت