عشق به؟
سلام خوش امدید
سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٥:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیبه طهوری

بسم الرب المهدی

این دردو دل رو تو یه سایت دیدم و اینجا قرارش می دم

 

و چقدر دلم تنگ توست :

خدایا

و چقدر دلم میخواهد باز در آغوشت بگیری مرا و هیچ چیز را احساس نکنم جز تو.

و چقدر دلم تنگ لحظه لحظه حس حضور توست.

و شنیدن صدای آرامبخشت که جز طنین صدای خودت هیچ صدایی نیست که ......

و باز شکرت ای معبود من

که با همه ی آلودگیم باز هم نگاهت را از من نمی گیری .....

هنوز طنین صدایت را از من دریغ نمی کنی که ای بنده ی گنهکار من

بیا..........بیا که هنوز به انتظار امدنت نشسته ام که ...خودم راه را برایت هموار کرده ام که برسی و گرد خستگی از تن بتکانی...

معبود من ...

یگانه همراه همیشگیم....

بگشا آغوشت را که دیگر مرا توانی نیست

خسته ام ....

خسته ی خسته ی خسته

دلم گرفته از همه ی بی تو بودنها

از همه ی بی صداییها

و از همه ی .....

پس کی می رسد روزی که باید.....!

و تو اینگونه با من بنده ی گنهکارت عشق بازی می کنی عاشق ترین عاشق!!!!

و اینگونه صدایم می کنی انگاه که فراموشت می کنم و سرگرمم می کند این اسباب بازیهای دروغین اطرافم...

و آنگاه که دلت تنگ قطره های اشک عاشقانه ام می شود آنقدر عاشقم می شوی که دلم تنگ شود از دلتنگیت و ببارد از چشمهای آلوده به گناهم مرواریدهایی که پاک می کند دل زنگار گرفته ام را ....

ببارید ای مرواریدهای زیبا و بشویید زنگارهای قلب خسته و مجروحم را!!!

تا صاف شود و ببیند عشقی را که با تمام وجود معبودم به پای من گنهکار

می ریزد و با صبر و حوصله دوباره منتظرم می ماند که

برگردم.....!!!!!

تا بگیرد دستان سرد و بی روحم را

تا بگیرد در آغوشش این جسم خسته و ناتوان را

و

دستی بکشد بر روح نا آرام و قلب زنگار گرفته از گناه فراموشی او را!!!!

دلم تنگ تنگ است برایت ای همه ی زیبایی...

دلم تنگ است برایت ای همه ی آرامش....

دلم تنگ است برایت ای همه ی آنچه که باید داشته باشم و هستی و من

نمی فهمم

دلم تنگ است

دلم تنگ است

تنگ

تنگ

بیا که باز سر برشانه های مهربانت گذارم و لحظه لحظه خستگیهایم را بگریم و آرام گیرم و بخوابم

و وقتی بیدار شدم ...بیدار شده باشم ....بیدار بیدار

و شما ای انگشتان من که در اختیار من نیستید و از قلبم فرمان می برید

پس کمکش کنید تا به معبودش بیشتر از این التماس کند ....شاید که .....!!!!

خدای من !!!

کاش به من هم این قدرت را می دادی تا من هم مثل تو بتوانم با خودت عشق بازی کنم و آنقدر عاشقانه عاشقت شوم که

که دیگر آنقدر گناه نکنم و از تو غافل نشوم ....

که تو اینگونه دلت برای من تنگ شود و باز به اینجا برسانی که من اعتراف کنم

که

خدای من ! معبود من !پروردگار من !

دلم تنگ تنگ است برای تو

دلم تنگ خداییست که همه ی عالم را به خاطر من آفرید و فرمان داد که مبادا کاری کند که من بنده ی گنهکار ناراحت شوم و

وای بر من !!!

وای بر من غافل!!!

وای بر من!!!!



خدایا فدای بزرگیت



موضوع مطلب :
پيوندها
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed

جاوا اسكریپت