عشق به؟
سلام خوش امدید
جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٧:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیبه طهوری

بسم الرب الشهدا

سلام این مطلب رو یکی از دوستانه اهل دل در سایت شهید اوینی نوشته بود منم اینجا میارم بسیار جالب بود:

 سلام به همه مهریونها
منم خسته بودم.
منم دست در دست شیطان خیلی صمیمی سیاحت میکردم.
منم تو عمق تاریکیها بودم.
منم ...اره منم افسرده ودرمونده بودم..
منم تو غبار غفلت گم گم گم بودم..
اما....
اما....
اما هیچوقت ...حتی تو اوج غفلت....
ناامید نشدم.؟؟؟؟
چرا..
همیشه منتظر معجزه بودم .
هروقت یاد اعمالم می افتادم با خدم میگفتم یه روز.....
..توبه میکنم ومنتظر کسی بودم تا دستم رو بگیردو...
سالها گذشت...؟؟؟؟؟
حدود ۲۲سال؟؟؟؟
دیگه واقعا خسته بودم خسته ی خسته..
باور کرده بودم وباور کرده بودم که......
این منم.. خودم رو با این اوصاف واحوال وسیرت وصورت می شناختم..
گاهی ندایی به من می گفت چرا؟
تو که شاگرد درس خون وزرنگی بودی؟/
تو که نمونه بودی ..تو چرا ..ووووووکه توان وروی گفتنش رو ندارم.
وووووووووو...گذشت تا.//
{غلو نیست این راهی بود که من رفتم.}
ناگهان ...
اره ناگهان....
مرتضی اوینی سر راهم...
یقه ام روگرفت..
{البته بعد از چند سال از شهادتش}
خلاصه کنم مجال نیست. این اولین باریست که من درد دل میکنم.
اوینی تکه های جدا شده ی روح وتنم رو بهم متصل کرد.
اوینی پایم رو به گلستان شهدای اصفهان باز کرد.
برنامه مستند ۴ منو با اوینی اشنا کرد.
رفته رفته جلوی پایم روشن میشد .
روشن رشن روشن انقدر که امروز من سبکبالترینم .
احساس میکنم از هرزمان دیگر به خدا نزدیکترم .
نزدیک؟؟
میخواهی برات وصف کنم؟؟
نمیشه ..وصف شدنی نیست.
اما همینقدر بگم که دیگه بعد از این از خودم هم حیا میکنم تو خلوتم کوچکترین گناهی مرتکب بشم.
امروز من احساس بسیار خوبی دارم اوینی مرا با
خرازی
با همت
باشهید بزرگوار ردانی پور
با اقا محمو د کاوه
با....
و من دانستم که چطور میشه که نوجوانی۱۳ساله از تموم هستی اش
میگذره تا
پیش اقاش امام حسین{ع} رو سفید باشه
تورو خدا ببخشید صحبت دراز شد
برام دعا کنین تور خدا که شهدا ماهارو قابل بدونن و...
برامون شفاعت کنن که لا اقل کمی از گردشون روی چشمانمون
بشینه...................................التماس دعا

اقای حسن از اصفهان



موضوع مطلب :
پيوندها
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed

جاوا اسكریپت