دست...

دست مرا گرفتید تا یادتان بمانم
                

                 از روی خاک بردید تا اوج آسمانم

گویند امام هر عصر بابای مهربان است
                    

                روز پدر مبارک بابای مهربانم

/ 8 نظر / 5 بازدید
فاطمه

سلام قشنگ بود :) ... عیدتون مبارک [گل] اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[گل]

کتابدار کتابخانه تخصصی دفاع مقدس استان همدان

آخرین روزهای ماه مهمانی خدا در سال 1390 بود. اخطار آخر به سران وابسته این گروهک داده شد. زمانی برای خروج آنها از ایران تعیین گردید اما اربابان آنها اجازه چنین کاری ندادند! و ما در وبلاگ کتابخانه تخصصی دفاع مقدس ، به زندگی یکی از این خوبان می پردازیم. یکی از دوازده شهید صابرین.شهید محمد غفاری است. « محمد هر وقت تو زندگی کم می آورد یا حاجتی داشت می رفت سراغ شهدا. عصر جمعه ای بود که با هم رفتیم مزار شهدا.» http://ktd-hamedan.blogfa.com منتظر بازدید و نظر شما دوستان در وبلاگ هستم .

فاطمه

[هورا][هورا][هورا]چه بامزه بود![گل] روز پدر مبارک! روز پدر مبارک! روز پدر مبارک! روز پدر مبارک! . . . . . . روز پدر مبارک[قهقهه]

فاطمه

[دست][دست][دست][دست] [دست][دست][دست][دست] روز پدر مبارک!!!

nasim

دیر آمدیم ولی عیدتان مبارک.(:[گل][گل][قلب] به ما سر نمی زنید نسیبه خانوم عزیز . خوبی خانوم [لبخند][قلب]

فاطمه

بله دیگه بابای مهربانم بامزه بود ینی تازه شنیده بودم به امام زمان بگن بابای مهربانم! تاز دیدم اینو دیگه! معذرت میخوام![گل]

raha

خدایا چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو را که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برایم فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است خدایا وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی خدایا تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شا