عباسم در اولین روز صفر روز عید بنی لمیه است برخیز...عباس راس الحسین رو نیزه هاست

بسم رب الحسین
قسمت واپسین
.........آخر این نگاه تو نگاه نیست،قارعه است؛قیامت است:«یکون الناس کالفراش المبثوث»....
عالم،شمع نگاه تو را پروانه می شود....
من تماما به لحظه ای فکر می کنم که تو هرچیز،حتی آب را می دهی تا آبرویت پیش سکینه محفوظ بماند.به لحظه ای که تو در پرهیز از تلاقی نگاه سکینه،چشمهایت را به حسین می بخشی....
جانم فدای اشک های تو!....
گریه نکن عباس من!
دشمن نباید چشمهای تو را اشکبار ببیند...
میان تو سکینه فراقی نیست.سکینه از هم اکنون در آغوش رسول الله است؛چشم انتظار تو.
اول کسی که در آنجا به پیشواز تو می آید،سکینه است؛سکینه فقط جسمش اینجاست....
آنچنان در ذات خدا غرق شده است که تمام وجودش را پیش فرستاده است.
تو آنجا بی سکینه نمی مانی،عموی وفادار!
من؟!...
به من نیندیش عباس من!
اندیشه ی من پای رفتنت را سست نکند!....
تا وقتی خدا هست،تحمل همه چیز ممکن است و همیشه خدا هست....خدا همین جاست که من ایستاده ام.
برو آرام جانم!
برو قرار دلم!
من از هم اکنون باید به تسلای حسین برخیزم....غم برادری چون تو،پشت حسین را می شکند.
جانم فدای این دو برادر..........
پایان

/ 0 نظر / 8 بازدید