شعر زیبایی در وصف خداوند

اطلس پیراهن او ، آسمان
نقش روی دامن او ، کهکشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش
سیل و طوفان ، نعره توفنده اش

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان ، دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم ، ازخود ، ازخدا
از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس و جو ازکار او کاری خطاست

هرچه می پرسی ، جوابش آتش است
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند
تاشدی نزدیک ، دورت می کند

نیت من ، درنماز و در دعا
ترس بود و وحشت ازخشم خدا

هر چه می کردم ، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسئله

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

درمیان راه ، در یک روستا
خانه ای دیدم ، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر ، اینجا کجاست ؟
گفت ، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت :اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه کرد
با دل خود ، گفتگویی تازه کرد

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین ؟

گفت :آری ، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم ، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی ، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست ، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود ، قهر نیست
قهر او هم از نشان دوستیست…

تازه فهمیدم خدایم ، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی ، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نا م او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی ، نقش روی آب بود

می توانم بعد ازاین ، با این خدا
دوست باشم ، دوست ، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا :
� پیش از این ها فکر می کردم خدا …�

شعر از �قیصر امین پور

برگرفته از سایت استاد الهیات

/ 1 نظر / 30 بازدید
فاطمه

[گل]خیلی خیلی قشنگ بود سلام---خوبید خوشبو؟[لبخند][قلب]