طنز عبید زاکانی جهت آشنایی با مفاخر ادبی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی(طنز عبید زاکانی جهت آشنایی با مفاخر ادبی ) 



عربی با پنج انگشت میخورد 
او را گفتند:چرا چنین میخوری 
گفت:اگر به سه انگشت لقمه گیرم ،دیگر انگشتانم را خشم آید 


مردی را که دعوای پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند 
معتصم گفت:شهادت میدهم تو پیغمبر احمق هستی 
گفت:آری،از آنکه بر قوم شما مبعوث شده ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد. 


آخوندی را گفتند 
خرقه خویش را بفروش 
گقت:اگر صیاد دام خود را فروشد به چه چیز شکار کند 


زشت رویی در آیینه مینگرست و می گفت: 
سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد 
غلامش ایستاده بود و این سخن می شنید و چون او بدر آمد،کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید 
گفت:در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد 



موذنی بانگ میگفت و می دوید 
پرسیدن که چرا میدوی 
گفت:میگویند که آواز تو از دور خوش است 
میدوم تا آواز خود بشنوم 


شخصی با دوستی گفت: 
پنجاه من گندم داشتم ،تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند 
او گفت: 
من نیز پنجاه من گندم داشتم،تا موشان خبر شد من تمام خورده بودم 


درویشی کفش در پا نماز می گذارد 
دزدی طمع در کفش او بست گفت 
با کفش نماز نباشد 
درویش دریافت و گفت: 
اگر نماز نباشد،گیوه باشد 


هارون به بهلول گفت: 
دوست ترین مردمان در نزد تو کیست؟ 
گفت:آنکه شکمم را سیر سازد 
گف:من سیر سازم،پس مرا دوست خواهس شد یا نه؟ 
گفت: دوستی نسیه نمی شود 


یکی اسبی به عاریت خواست 
گفت:اسب دارم اما سیاه است 
گفت:مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد 
گفت:چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس است 


مردی را پسر در چاه افتاد 
گفت:جان بابا ،جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم. 


سلطان محمود،پیری ضعیف را دید که پشتواره خار میکشد 
بر او رحمش آمد گفت: 
ای پیر دو سه دینار زر میخواهی یا درازگوشی یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم،تا از این زحمت خلاصی یابی 
پیر گفت:زر بده تا در میان بندم و بر درازگوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم 
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند 


شخصی با دوستی گفت که مرا چشم درد میکند 
تدبیر چه باشد؟ 
گفت مرا پارسال دندان درد میکرد،برکندم 



سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادمجان بورانی پیش آوردند 
خوشش آمد گفت:بادمجان طعامی است خوش 
ندیمی در مدح بادمجان فصلی پرداخت 
چون سیر شد،گفت :بادمجان سخت مضر چیزی است 
ندیم باز در مضرت بادمجان ،سخن پردازی کرد 
سلطان گفت:ای مردک،نه این زمان مدحش میگفتی 
گفت:من ندیم توام نه بادمجان،مرا چیزی می باید گفت که تورا خوش آید نه بادمجان را 

منبع حرف دل

/ 3 نظر / 7 بازدید
نسیبه

خداییش اینا قشنگن یا جکهای خودمون؟ حالا اینو: یه پیرمرده به زنش میگه بیا به یاد قدیما با هم تو پارک قرار بذاریم پیرمرده میره چند ساعت تو پارک منتظر میمونه میبینه پیر زنه نیومد میره خونه میبینه زنش نشسته گریه میکنه میگه چی شده چرا گریه میکنی ؟ چرا پس نیومدی؟ پیرزنه میگه: مثلا بابام نذاشت بیام![قهقهه] حالا به حلزون گفتند سرعت از که آموختی؟ گفت از اینترنت ایران[قهقهه]

مشکات

زیبا و لطیف بود